That one in the mirror
قطعه ی زیر با عنوان آنکه در آینه ست، قطعه ایست سرشار از روح بزرگ یک انسان. انسانی که خاک را سبز می خواهد و عشق را شایسته ی زیباترین آفریدگان. انسانی که نگریستن به درون را به شایسته ترین و زیباترین وجه ممکنه به ما آموخت. بله او کسی نیست جز مسافری بزرگ که در آینه ها و ابریشم ها طلوع کرد و بایسته ترین زندگی را به ما آموخت. زیستنی که تنها بر ستون بلند عشق استوار است.
می خواستم دنیا را تغییر دهم، پس صبحی از خواب بیدار شدم و در آینه نگریستم.
آنکه نگاهم می کرد گفت: زمان زیادی نمانده، زمین با درد عجین شده و کودکان گرسنه اند. ملتها با بدگمانی و تنفر از هم جدا می شوند، آب و هوا در حال نابودیست. کاری بکن فراتر از کمک.
آنکه درون آینه بود بی نهایت مایوس و عصبانی می نمود، همه چیز شبیه وضعی در هم و بر هم، یک تراژدی و یک بدبختی بزرگ بود. به این نتیجه رسیدم که باید حق با او باشه. آیا من هم احساس وحشتناکی در این مورد نداشتم؟ درست شبیه او؟ از این سیاره استفاده می کنند و آنرا دور می اندازند. از اکنون فکر چگونه زندگی کردن یک نسل مرا وحشت زده می کند.
کار سختی نیست پیدا کردن انسانهای نیکی که می خواستند مشکلات این زمین را حل کنند. زمانی که راه حلهایشان را شنیدم، به این اندیشیدم: آرزوهای خوب زیادی در این بین هست، و نگرانی هایی بسیار زیادتر. شب هنگام قبل از رفتن به بستر خواب، آنکه درون آینه بود با جدیتی راسخ به من نگریست و گفت: اکنون می خواهم به جایی برویم و افزود: البته اگر هرکس قسمتی از آن را انجام دهد.اما هیچکس ذره ای از این وظیفه را انجام نداد. تنها تعدادی اندک اینکار را کردند، اما آیا آنها توانستند روشی را متوقف کنند؟ آیا درد، گرسنگی، تنفر و آلودگی تا حدودی حل شد؟
تنها آرزو کردن راه حل نبود ... راه را یافتم. زمانیکه صبح روز بعد از خواب برخاستم، آنکه در آینه بود با سردرگمی به من نگریست << شاید نا امید شده بود >>
او با خود به زمزمه سخن می گفت ... ناگهان با نگاهی عمیق به چشمانم نگریست، خود را از قید و بندها رها کرد << من و تو باقی خواهیم ماند. سرانجام همه چیز را سامان می دهیم >>
وقتی او اینرا گفت احساسی غریب داشتم. خطاهای زیادی در بین هست. تردیدی ضعیف در من شکل گرفت، به گونه ای که تابحال بدین وضوح برایم رخ نداده بود. آیا آنکه در آینه ست من نیستم؟ او احساس جدایی دارد. او تنها می خواهد مشکلات ( خارج از خود ) را حل کند. ممکن است تمام مشکلات باشد، ممکن است نباشد. او تنها به مقصد خواهد رسید.
اما من آن احساس را ندارم، آن مشکلات واقعا در بیرون نیستند. من آنها را درون خود احساس کردم.
کودکی در اتیوپی می گرید، یک مرغ دریایی بطرزی رقت انگیز در روغن چراغ زجر می کشد، گوریلی به وضعی نابخشودنی شکار شده، سربازی نوجوان که با شلیک گلوله های هواپیما های در حال پرواز بر خود می لرزد: آیا این احساسات را درون خود حس نمی کنم زمانی که می شنوم و می بینمشان؟
دفعه ی بعد من به درون آینه خیره شدم، آنکه مرا می نگریست شروع به محو شدن کرده بود. او تنها تصوری بود بعد از تمام این وقایع. او انسانی تنها و منزوی که مجموعه ای از پوست و استخوان بود را نشانم داد << آیا فکر می کردی من همانم؟ >> تحولی در من آغاز گشت. من تنها و وحشت زده نبودم. درد و رنج زندگی مرا لمس کرد، اما به اینجا رسیدم که لذت و خوبیهای زندگی خیلی قوی ترند و این تنهایی بهبود می یابد. زیستن شفابخش زندگی ست، آموختم بزرگترین کاری که می توانم برای این سیاره انجام دهم عشق ورزیدن به کودکان است.
آنکه درون آینه بود خود را گم کرد و پا پس کشید. او هیچگاه درباره ی عشق نیندیشیده بود. دیدن مشکلات کار ساده ایست زیرا عشق به معنای واقعی درستکار است.
هی رفیق، با او زمزمه کردم: آیا فکر می کنی مشکلات بدون بودن عشق قابل حل اند؟ آنکه درون آینه بود مستاصل می نمود. تنها بودن برای مدتی طولانی، اعتماد نداشتن به دیگران و به دیگران اعتماد کردن، او به جدا کردن خود از واقعیت های زندگی معطوف بود. پرسید: << آیا عشق واقعی تر از درد و رنج است؟ >>
گفتم: نمی توانم قول بدهم که اینگونه است. اما ممکن است اینگونه باشد. بیا کشف کنیم، آینه را با نیشخندی لمس کردم.
بیا دیگر بار تنها نباشیم. آیا شریک و همراه من می شوی؟ اکنون بیا. صدای آن رقص موعود را می شنوم. آنکه درون آینه بود با شرم لبخندی زد. او آموخته بود که می توانیم بهترین دوستان هم باشیم. ما می توانستیم صمیمی تر از همیشه، با عشقی افزون و صادقانه برای همیشه با هم باشیم. آیا او می توانست دنیا را تغییر دهد؟ من فکر می کنم او می تواند، زیرا مام زمین می خواهد همیشه شاد باشیم و به آن عشق بورزیم بقدر نیازهایش. او نیاز به افرادی شجاع در کنارش دارد، کسی که شهامت بخشی از وجودش باشد، درست مثل کودکی که برای راه رفتن به اندازه ی کافی احساس شجاعت می کند زیرا دستهای مهربان مادری از پشت حامی اوست. وقتی نسبت به آنکه درون آینه است وجودم سرشار از عشق می شود، دیگر هیچ اتاقک آکنده از ترسی وجود ندارد. هنگامی که ما ترسیده و وحشت زده بودیم، عشق ورزیدن به زندگیمان و این سیاره را از یاد برده بودیم. ما ارتباطمان را قطع کرده بودیم. اکنون چگونه شخصی که رابطه ها را قطع کرده می تواند به کمک این سیاره بشتابد؟ با اینکه این سیاره نیازهایش را به ما گوشزد می کند، با گوش نکردن به آن برمی گردیم به ترس و وحشت گذشته.
یک چیز را می دانم: هیچگاه احساس تنهایی نخواهم کرد وقتی خود را کودک این زمین بدانم. نباید تنها به شخصیت نجات دهنده یی که شناختمش تکیه کنم، باید هر روز و هر روز شور زندگی را به خود تزریق کنم.
کودکان و دردهایشان، کودکان و لذت هایشان، نسیم اقیانوس به زیر نور خورشید، اندوه اقیانوس با روغن های سیاه در آن، حیوانات شکار شده در ترس، انفجار حیوانات با لذت گریختن برای زنده ماندن.
این حس ( داشتن دنیا در درونم ) حالتی ست که می خواهم همیشه احساسش کنم.
آنکه درون آینه ست گاهی اوقات دچار تردیدهایی می شود. پس به او توجه می کنم. هر صبح آینه را لمس می کنم و برایش زمزمه می کنم: << اوه، دوست من. صدای رقص موعود را می شنوم. آیا همراه من می شوی؟ بیا
DANCING THE DREAM / MICHAEL JACKSON
